نفس

نفس
هرکی منو میشناسه میدونه یه چیزیم هست
از بس که هرجا رفتم اسمت رو صدا کردم
عکس دوتاییمون منو مات خودش کرده
من واسهی برگشتنت کلی دعا کردم
شیراز شهر عشقه اما واسهی من نه
شیرازی که دلواپسی رو سهم قلبم کرد
شهری که کل آرزوهای منو خط زد
شیرازی که تو دریای تنهایی غرقم کرد
امروز بهم گفتن بیا فردا شاید دیره
شاید قرار نیست که دیگه چشمای تو واشن
این جملهها تلخه برای قلب یه دختر
واسه منی که چشمای تو کل دنیاشن
گفتن بهم سخته میدونیم اما باید گفت
با رفتنش میشه به چند انسان نفس بخشید
گفتم تو هم حتما همین رفتن رو دوست داری
این رو میشه از خاطرات خوبمون فهمید
حالا منم با عکسایی که یادگاری شد
حالا منم اونی که باید سر کنه بی تو
تو دنیایی که خالیه از خندههات باید
یاد تو هر شب گونههامو تر کنه بی تو
شش ماهه رفتی و هنوزم تو زمستونم
بعد از تو تو تقویم من دیگه بهاری نیست
دوریت خوشبختی رو واسم خواب و رویا کرد
تو قلب من بعد از تو آروم و قراری نیست...
سید ابوالفضل معاشی
خواستم بگویمت، دیدم سینه به سینه نقل کردنت سال ها زمان می برد. پس تصمیم به نوشتنت گرفتم...