آسمان

می نویسمت

شب قدر

خسرو هشت و بیست

مسواکی و مدادی و نعل اسبی یک طرف، سبیل فرمانی آقا خسرو یک طرف دیگر!

اگر تاب دو طرفش را قیچی میکردی ساعت هشت و بیست دقیقه بود و اگر با تاب هایش حساب میکردی ده و ده دقیقه! البته ده و ده دقیقه اش به پای سبیل معروف سالوادور دالی نمی رسید اما در حدی بود که کل راسته بازار سر دقیقه دقیقه ی آن قسم بخورند!

دماغ ضخیم و کوتاهش چهره ی خشن او را تکمیل کرده بود! هرچند نیازی به آیتم دیگری نبود اما نمی توان از ابروهای پرپشت و چشمان نافذ خسرو چیزی نگفت! خسرو برخلاف چهره ی قصاب مآبانه اش، خیاط بود و هر روز با ظرافت هرچه تمام تر به دوختن کت و شلوار و جلیقه و پیراهن مشغول بود.
در بازار به خسرو هشت و بیست معروف بود. خدا وکیلی هم سبیل فرمانی خیلی به او می آمد. صدای مردانه اش وقتی از لای تارهای سبیلش رد میشد خیلی شنیدنی تر بود. اما خسرو هم بالاخره تحت تاثیر جماعت ممنوع السبیل از فرنگ برگشته قرار گرفت، خصوصا عضدالله که تازه از سوئیس برگشته بود و ریش تراشیده و ساعت جیبی نقره اش یک قیافه ی روشنفکرانه از او ساخته بود!
امروز صبح خسرو در راه خیاط خانه با هرکسی سلام میکرد یک جواب آغشته به تعجب دریافت میکرد!
بله عقربه های ساعت سبیل خسرو افتاده بودند و "خسرو هشت و بیست" دیگر وجود نداشت! خسرو بالاخره سبیلش را تراشیده بود یا به قول خودش باد سبیلش را برده بود!
صورت خسرو دیگر ساعت نداشت و خسرو الان نهایتا می توانست خسرو دماغ باشد!
راسته بازاری ها احتمالا بعد از این واقعه سر زلف پریشان مرتضی زلف قشنگ قسم بخورند!

 

سید ابوالفضل معاشی

بعضی ها هیچوقت نمی فهمن!

نذار ابهت هیچ آدم خبره ای تو رو بگیره.
اون بهت می گه که : "دوست عزیز،من بیست ساله که این کارمه".
آدم ممکنه کاری رو بیست سال تموم هم غلط انجام بده.

تو اسپانیا یه سازمان حمایت از حیوانات تاسیس کرده بودن که احتیاج مبرم به پول داشت. سازمان برای پر کردن صندوقش یه مسابقه ی بزرگ گاوبازی راه انداخت.

توی آلمان کاتولیکایی هستن که چاک دهنشونو جر میدن از بس که می گن "کمونیستا از مسکو دستور می گیرن".
کسی نیست بگه خودتون از کجا دستور می گیرین؟ از رم!

 

کورت توخولسکی